تبليغاتX
یــــه غـــــــــریـــــــــــبــه

یــــه غـــــــــریـــــــــــبــه

ابیات عاشقانه و عارفانه . همراه با متن های ادبی و ترفند

عشق ظاهری

یکبار پسری با دختری که دوستش داشت صحبت میکرد

پسره پرسید چرا دوستم داری؟

دختره گفت دلیلشو نمیدونم اما واقعا دوستت دارم

پسره گفت چطور میتونی بگی دوستم داری در حالی که هیچ دلیلی نداری؟

دختر: من میتونم بهت ثابت کنم.پسر: نه فقط دلیلشو بهم بگو

دختر:باشه چون خوشگلی صدای گرمی داری بهم اهمیت میدی بخاطر لبخندات

پسره از جوابای دختره خوشش اومد

چند روز بعد پسره تصادف وحشتناکی کرد و به کما رفت دختره نامه ای رو کنار تخت پسره

گذاشته بود که نوشته بود

عزیزم گفتم دوستت دارم بخاطر لبخندات اما حالا نمیتونی بخندی پس دوستت ندارم

گفتم بخاطر صدات بخاطر مهربونیت اما حالا حتی حرکتم نمیتونی بکنی پس دوستت ندارم

اگه عشق همیشه دلیل میخواد مثل الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه دوست داشتن تو وجود نداره

ارسال شده توسط  آقا مهدی از کرج

 


 

نوشته شده توسط اسیر دل در شنبه 12 فروردین1391 ساعت 8:21 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


یک نگاه و هزاران خاطره

 


 

نوشته شده توسط اسیر دل در سه شنبه 1 آذر1390 ساعت 3:3 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


نگاه کودکانه

                          

روزي يك مرد ثروتمند، پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد

 مردمي كه در آنجا زندگي مي كنند چقدر فقير هستند. آنها يك روز و يك شب

 را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند.در راه بازگشت و در پايان سفر،

 مرد از پسرش پرسيد:

«نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟ پسر پاسخ داد: عالي بود پدر!

پدر پرسيد: آيا به زندگي آنها توجه كردي؟

پسر پاسخ داد: فكر مي كنم!

...پدر پرسيد: چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي؟

پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت: فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم

 و آنها چهار تا. ما در حياطمان فانوسهاي تزئيني داريم و آنها ستارگان را دارند.

 حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آنها بي انتهاست . در پايان

 حرفهاي پسر، زبان مرد بند آمده بود.

پسر اضافه كرد: متشكرم پدر كه به من نشان دادي ما واقعا چقدر فقير هستيم


 

نوشته شده توسط اسیر دل در پنجشنبه 14 مهر1390 ساعت 0:11 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


داستان قورباغه ها

 



روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که باهم مسابقه ی دو بدند .

 هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود .جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و

 تشویق قورباغه ها جمع شده بودند و مسابقه شروع شد ....

راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک

 برج برسند ..شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید :

اوه,عجب کار مشکلی !!اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند


هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلند ه !!!

قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند ...

بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند ...

جمعیت هنوز ادامه می داد,'خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه !'

و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف

ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر ....

این یکی نمی خواست منصرف بشه !

بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه

کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید !

بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر روانجام داده؟

اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟

و مشخص شد که ...
برنده ی مسابقه کر بوده !!!


نتیجه ی اخلا قی این داستان:هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران

گوش ندید...چون اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند.چیز هایی که از

ته دلتون آرزوشون رو دارید !

همیشه به قدرت کلمات فکر کنید.چون هر چیزی که می خونید یا می شنوید

روی اعمال شما تأثیر میگذاره

پس همیشه ....مثبت فکر کنید !
و بالاتر از اون

کر بشید هر وقت کسی خواست به شما بگه که به آرزوهاتون نخواهیدرسید !

و هیشه باور داشته باشید :
من همراه خدای خودم همه کار می تونم بکنم


 

نوشته شده توسط اسیر دل در شنبه 5 شهریور1390 ساعت 6:24 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند

 

یک روز خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که

لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت

سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن.در نهایت خانواده ی لاک پشتها

 خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند.در سال دوم سفرشان

بالاخره پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند و سبد

پیکنیک را باز کردند.بعد فهمیدند که نمک نیاوردند.جوانترین لاک پشت برای آوردن

 نمک از خانه انتخاب شد.او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا

وقتی اون برنگشته چیزی نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه

 افتاد.سه سال گذشت... و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال ... شش سال.

سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی

ادامه بده. او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد.

در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید .

" دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم "        

 نتیجه اخلاقی

بعضی از ماها زندگیمون صرف انتظار کشیدن برای این می شه که دیگران

به تعهداتی که ازشون انتظار داریم عمل کنن. آنقدر نگران کارهایی که دیگران

 انجام میدن هستیم که خودمون عملا هیچ کاری انجام نمی دیم.


 

نوشته شده توسط اسیر دل در جمعه 14 مرداد1390 ساعت 0:38 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

             روزی روزگاری، اهالی يک دهکده تصميم گرفتند تا براي نزول باران دعا کنند. در روز موعود، 

      همه ی مردم براي مراسم دعا در محلي جمع شدند و تنها يک پسر بچه با خودش چتر آورده بود و

                                                           اين يعنی ايمان 

         

 

                 

   

           شمع دانی به دم مرگ به پروانه چه گفت؟ گفت اي عاشق بيچاره فراموش شوی...

              سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد گفت طولي نکشد نيز تو خاموش شوی

                          


 

نوشته شده توسط اسیر دل در جمعه 26 فروردین1390 ساعت 4:51 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


         مردي 85 ساله با پسر تحصيل کرده 45 ساله اش روي مبل کنار پنجره نشسته بودند که

         ناگهان کلاغي کنار پنجره شان نشست.پدر از فرزند پرسيد اين چيه و پسر پاسخ دادکلاغ.

        پس از چند دقيقه دوباره پرسيد اين چيه ؟پسر گفت بابا گفتم که بهتون کلاغه .بعد از مدتي

       پيرمرد براي سومين بار پرسيد اين چيه و پسر با عصبانيت کامل جواب داد:کلاغه کلاغ ! پدر به

    اتاقش رفت و با دفتر خاطرات قديمي برگشت و صفحه اي را باز و به پسرش گفت که آن را بخواند.

     "امروز پسر کوچکم سه سال دارد و روي مبل نشسته است. کلاغي کنار پنجره نشست و پسرم

                      23 بار نامش را از من پرسيد و من 23 بار عاشقانه به او جواب دادم؛ کلاغ!"

                  

 

        

                            گفتمش آغاز درد عشق چيست؟ گفت آغازش سراسر بندگيست

                          گفتمش پايان آن را هم بگو گفت پايانش همه شرمندگيست

                            گفتمش درمان دردم را بگو گفت درماني ندارد، بي دواست

                      گفتمش يک اندکي تسکين آن گفت تسکينش همه سوز و فناست!


 

نوشته شده توسط اسیر دل در جمعه 31 اردیبهشت1389 ساعت 10:27 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


چراااااااااااااااااا

چررررررررررررررررررررررررررررااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟///////


 

نوشته شده توسط اسیر دل در دوشنبه 23 فروردین1389 ساعت 10:10 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت